به نام خالق عشق و بهار و مستیِ بید

به نام خالق عشق و بهار و مستیِ بید
دروغ قصه از آنجا شروع شد ،خندید...
 
دو خط رزومه ی من رو برویش و می خواند
سه سال  کارِگرِ تو سری خورِ تولید
 
مدیر خط ...متاهل!!!خدای من حتی...
دو بچه هم که نوشتید این میان دارید!!!
 
وخیره شد به دو چشمم ...به لکنت افتادم
چقدر پشت هم از من سوال می پرسید
 
تکان سر و تاسف ...ببخش آقای...
خوش آمدید... سوابق نمی شود تایید
 
دوید قطره ی اشکی به روی گونه سرخ
نهال سبز امیدی که بعد آن خشکید
 
میان ماندن و رفتن مردد اما حیف
نه حس چانه زنی بود و نه کمی امید 
 
هنوز خیره به من بود و گفت درگیرید!!!
نمی روید چرا!؟ خنده بر لبش ماسید...
 
نشست لرزه بر اندامم وتنم یخ کرد
و جای این دل دیوانه بغض او ترکید!!!
 
چقدر شیوه ی این هق هق آشنا میزد...
به گریه گفت منم عاشقت همان مهشید...!!!
 
رفیق و همدم دوران کودکی هایت
میان کوچه ی بن بست با صفا، "خورشید"
 
 شبانه رفتی و من پای قولمان ماندم
و منتظر که شبی می رسی تو بی تردید
 
چقدر ساده فراموش می شود آدم
کجاست آن همه عشق و امید و وعده وعید
 
فقط به گریه گذشت وسکوت لازم بود
برای مرد رها گشته از تب وتبعید
 
و بی گمان نشود باورش که بی او عشق
چه درد و رنج و بلاهای مهلکی زائید
 
برای خاطر آسایشش گذشت از عشق
کسی که یکسره می شد به مرگ او تهدید
 
 به گریه رفتم و پاشیدم از درون اما
مرا مجسمه ی سنگ و سنگدل می دید
 
به گریه بدرقه ام کرد و زیر لب می گفت
خدا کند که عزیزم دوباره برگردید...
#محمدجواد_منوچهری 
 

چون عروسی که در شب جشنش،ناگهان قرعه عزا خورده...

مثل یک شیشه ی مربایی، که رها مانده و هوا خورده
به کسی داده پا ودر آخر ،دل دیوانه پشت پا خورده
 
چه کسی اعتماد دارد تا، بچشد طعم شهد لبهایش
به جز آن هرزه گرد چشمانی، که هوس دارد و حیا خورده
 
دل به دریا زده است و می خواهد
تا بسازش برقصد اما حیف...
دیدنش مثل سیلی تلخی است 
که سر صبح ناشتا خورده
 
خسته از دست سادگی هایش، لب ساحل نشسته وناگاه
دیده دردست دیگری دستش، حضرت عشق را و جا خورده...
 
درب و داغان و گیج و مغموم است،نقشه هایش تمام نقشِ برآب
چون عروسی که در شب جشنش، ناگهان قرعه ی عزا خورده
 
در خودش غرق و روی لبهایش، لعن ونفرین به عشق تازه ی او...
و سراسیمه می کشند از آب
نعش یک اسکناس تا خورده...
#محمدجواد_منوچهری 
 

پرده سوم...

این لمس رد پای تو از روی پادری... 
این ارتعاش دست تو در زیر روسری 
 
چین چین دامنی که گمم کرده در خودش 
یا روحم! این غنیمت تلخی که میبری...
 
 تن دادنم به اینکه بخندم بخاطرت...
خوش بینی ام به اینکه تو با من برابری...
 
دارد کلافه می کندم این زنانگی 
جنسیت حریر مرا چند میخری!؟
 
نفرین به بوسه های تو در چارچوب در 
لعنت به رد کفش تو بر روی پادری!!
 
#سمیه_اکبری
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
 
در چارچوب خسته ی در روی پادری
می بینمت ولی نه دراندام دلبری
 
می بینمت مجسمه ای سرد و آهنین
می بینمت که در یخ نفرت شناوری
 
کو آن حرارتی که مرا گرم هم نکرد 
کو چتر گیسوان تو در بغض روسری 
 
پیداست از نگاه توصد بار خوانده ام
از بودنم کنار خودت رنج می بری
 
گیرم همه ملاحت وحسنی ولی چه سود 
وقتی مرا به نیم جوی هم نمی خری
 
این قدر سنگ سخت نینداز پیش,پام
دیگر بس است......! خسته شدم از سکندری
 
 
نفرین به خانه ای که در آن رنگ عشق نیست
لعنت به بوسه ای که از آن حظ نمی بری!
 
#علی_اصغر_اقتداری
 
 
🌸🌸🌸🌸🌸
 
ویرانه ام... بریده ام از نا برابری
همواره می دویدم و پیروز ، دیگری
 
هر چند طفره رفتی و معلوم شد چرا
از عاشقانه های دلم حظ نمی بری
 
با چشم روی هم زدنی مرد قصه ات
جایش کمی عوض شده با فرد بهتری
 
با چشمهای تار خودم دیدمت شبی
در قفل بازوان کسی حین دلبری
 
بغضم شکست و گریه امان مرا برید
هنگام عشق بازی تان روی پادری
 
هی بوسه پشت بوسه و دستی که می کشید
 دیوانه وار روی  سرت زیر روسری
 
تا خانه می دویدم و پخش زمین شدم
صد بار در ضیافت باران جرجری
 
نفرین به خاطرات قشنگم کنار تو 
لعنت به خنده های تو در پیش دیگری
#محمدجواد_منوچهری