به روی سقف هم می دید طرحِ نابِ رویش را

به روی سقف هم می دید طرحِ نابِ رویش را

 و حس می کرد دائم روی دوشش بوی مویش را

 

شروع هق هق هر روزه  و بالا کشید آخر

برای لحظه ای تسکین اعصابش  پتویش را

 

فقط حسرت نصیبش شد پس از یک عشق طولانی

رهایش کرد اما دیر فریاد گلویش را

 

به مرد دیگری دادند اورا تا که با اشکش

بگیرد روز و شب با ندبه خوانی ها وضویش را

 

 کنار چشمه خالی کرد روز آخرین دیدار

تمام عقده های مانده در بطن سبویش را

 

فدا شد عشق پاکش تا نریزد هیچ دلواپس

به رسم مردم دیوانه ی دِه آبرویش را

 

نشد آبستن از مردی که تنها آرزویش بود

ولی می خواست فرزندش بگیرد خلق و خویش را...

یک جماعت مخالف سرسخت

یک جماعت مخالف سرسخت

دختری با دو چشم بارانی

پای کوبان بهانه می گیرد

مثل یک کودک دبستانی

 

صحبت از عشق و دردسرهایش

همه دارند و کور وکر گشته

دختری که تمام قد دارد

مُهر یک عشق را به پیشانی

 

عاشق یک جوان که نافش را

با نداری بریده اند انگار

و ندارد در آسمان حتی

یک ستاره... و پست و عنوانی

 

پدر پیر گشته مستاصل

مادری یاد عشق نافرجام...

و سراسیمه از کمد برداشت

دخترک چتر و کیف و بارانی

 

به خدا دوست دارمش مادر

اینقدر سنگ دل نشو بابا

بگذارید سهم هم باشیم

نکشیدم به بند و زندانی

 

مادر خسته با خودش می گفت

نرود سمت عشق می میرد...

برود هم ندارد این وصلت

غیر رنج و غم و پشیمانی

 

و پدر زیر لب چنین میگفت:

"راضی ام من به وصلتان اما

تو ندانسته می روی آخر

با دوپای خودت به قربانی"

 

زیر باران قدم زنان می رفت

غرق اندوه و پر گلایه چرا!؟

پدر ومادرم نمی فهمند

حرف های مرا به آسانی...