یک جماعت مخالف سرسخت
یک جماعت مخالف سرسخت
دختری با دو چشم بارانی
پای کوبان بهانه می گیرد
مثل یک کودک دبستانی
صحبت از عشق و دردسرهایش
همه دارند و کور وکر گشته
دختری که تمام قد دارد
مُهر یک عشق را به پیشانی
عاشق یک جوان که نافش را
با نداری بریده اند انگار
و ندارد در آسمان حتی
یک ستاره... و پست و عنوانی
پدر پیر گشته مستاصل
مادری یاد عشق نافرجام...
و سراسیمه از کمد برداشت
دخترک چتر و کیف و بارانی
به خدا دوست دارمش مادر
اینقدر سنگ دل نشو بابا
بگذارید سهم هم باشیم
نکشیدم به بند و زندانی
مادر خسته با خودش می گفت
نرود سمت عشق می میرد...
برود هم ندارد این وصلت
غیر رنج و غم و پشیمانی
و پدر زیر لب چنین میگفت:
"راضی ام من به وصلتان اما
تو ندانسته می روی آخر
با دوپای خودت به قربانی"
زیر باران قدم زنان می رفت
غرق اندوه و پر گلایه چرا!؟
پدر ومادرم نمی فهمند
حرف های مرا به آسانی...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۶ ساعت 8:26 توسط محمد جواد منوچهری گیدا
|
اگرچه زندگی بی درد و غم معنا نمی گیرد