یک جماعت مخالف سرسخت

دختری با دو چشم بارانی

پای کوبان بهانه می گیرد

مثل یک کودک دبستانی

 

صحبت از عشق و دردسرهایش

همه دارند و کور وکر گشته

دختری که تمام قد دارد

مُهر یک عشق را به پیشانی

 

عاشق یک جوان که نافش را

با نداری بریده اند انگار

و ندارد در آسمان حتی

یک ستاره... و پست و عنوانی

 

پدر پیر گشته مستاصل

مادری یاد عشق نافرجام...

و سراسیمه از کمد برداشت

دخترک چتر و کیف و بارانی

 

به خدا دوست دارمش مادر

اینقدر سنگ دل نشو بابا

بگذارید سهم هم باشیم

نکشیدم به بند و زندانی

 

مادر خسته با خودش می گفت

نرود سمت عشق می میرد...

برود هم ندارد این وصلت

غیر رنج و غم و پشیمانی

 

و پدر زیر لب چنین میگفت:

"راضی ام من به وصلتان اما

تو ندانسته می روی آخر

با دوپای خودت به قربانی"

 

زیر باران قدم زنان می رفت

غرق اندوه و پر گلایه چرا!؟

پدر ومادرم نمی فهمند

حرف های مرا به آسانی...