فرق دنیا با جهنم چیست وقتی عشق نیست

می کُشد ما را زمستان ،خشکسالی بیشتر
گنج قارون زیر پا و دست خالی بیشتر

دلقکان شهر آشوبیم و هرشب سهم ماست
درد و بارانِ غم و آشفته حالی بیشتر

هرچه کوتاه آمدیم و سر به زیر انداختیم
داد دنیا نسل ما را گوشمالی بیشتر

 حتمی و راه گریزی نیست از چنگال مرگ 
هرکجا می پلکد اما این حوالی بیشتر

رنجها دیدیم ،پا خوردیم،اما لازم است
زیر پا افتادن گلهای قالی بیشتر

روز های خوب در پیش اند...با این وعده ها
دلخوش و غرقیم در فرض محالی بیشتر

سرد و بی روحیم و در ما خون نمی آید به جوش
انتظاری نیست از ظرف سفالی بیشتر

خش خش برگ زمین افتاده حتی داشته
پای هر پاییز از ما قیل و قالی بیشتر

فرق دنیا با جهنم چیست وقتی عشق نیست!؟
قلب دربندم نمی پرسد سوالی بیشتر
#محمدجواد_منوچهری 

در درونم کسی هوس دارد بکشد جام زهر را بالا

در درونم کسی هوس دارد بکشد جام زهر را بالا
یا طنابی به گردنش، بزنم زیر این چار پایه ی دنیا


یک نفر شکل من ولی خسته ،غرق دریای غم ،نمی خواهد
که کسی این غریق را هرگز بکشد یا بیاورد بالا

اول صبح ناشتا کدئین،خلسه ی شب به ذکر یا مرفین
ظهر در نشئه و خماری مرگ،بَه به این زندگانی زیبا!


من پر از شوق زندگی اما حاکم عقل و منطقم مردِ
منزوی، بد دهن که بعد از عشق ،در درونم نشسته پابرجا


سالها می شود گلاویزم با همین درد لعنتی اما
آخرش می رسد خبر یکروز
که در آورده او مرا از پا
#محمدجواد_منوچهری 

هوای عشق که در سر رود محال ندارد

منم تکیده درختی که حس و حال ندارد
شنیده قصه ی دلداده ها وصال ندارد

پناه گاه کلاغان و سار هایم  و دلخوش 
که هرچه هست در این غم سرا، شغال ندارد

هرآنکه آمده سهمی ز دل ربوده پریده
نه محض دلخوشیم ،آنکه مانده بال ندارد

نگاه و  قبله ام آبادی است و پای لجوجم
 ز باغ کهنه شبی دل کَنَد ، خیال ندارد

تو را ز ریشه  کشیدند و سوی دهکده بردند
پس از تو حال دلم مهربان سوال ندارد

دوباره سبز و پر از شور و شوق می شود این باغ
هوای عشق که در سر رَود محال ندارد

منم تکیده درختی رها که رفته ام از یاد
دوباره دیدن روی تو احتمال نه دارد
#محمدجواد_منوچهری