هوای عشق که در سر رود محال ندارد
منم تکیده درختی که حس و حال ندارد
شنیده قصه ی دلداده ها وصال ندارد
پناه گاه کلاغان و سار هایم و دلخوش
که هرچه هست در این غم سرا، شغال ندارد
هرآنکه آمده سهمی ز دل ربوده پریده
نه محض دلخوشیم ،آنکه مانده بال ندارد
نگاه و قبله ام آبادی است و پای لجوجم
ز باغ کهنه شبی دل کَنَد ، خیال ندارد
تو را ز ریشه کشیدند و سوی دهکده بردند
پس از تو حال دلم مهربان سوال ندارد
دوباره سبز و پر از شور و شوق می شود این باغ
هوای عشق که در سر رَود محال ندارد
منم تکیده درختی رها که رفته ام از یاد
دوباره دیدن روی تو احتمال نه دارد
#محمدجواد_منوچهری
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۹ ساعت 19:34 توسط محمد جواد منوچهری گیدا
|
اگرچه زندگی بی درد و غم معنا نمی گیرد