پیچیده توی شهر عروسی هاجر است

باید گذشت از تو و این حرف آخر است
چیزی که وا نشد ته این ماجرا در است
 
افتادم از نفس ،هیجانم گرفته شد
دیوانگی بس است!!! مگر قحط دلبر است!؟
 
یک کوچه منتهی به تو پیدا نشد چرا!؟
تقدیر را بهانه کنی، شرم آور است
 
فکر وحواس من به تو معطوف و وای من...
"چشمت به چشم من،و دلت جای دیگر است"
 
افتاده ام چه دیر به فکر دلم خدا
حالم خراب و لحظه ی باران جرجر است
 
آبستن حقیقت تلخی است شعر من
پیچیده توی شهر،عروسی "هاجر" است...
#محمد_جواد_منوچهری

کافه چی آمد وشاکی استکانم را گرفت...

کافه چی آمد، وشاکی استکانم را گرفت..
گفت: بس کن دود سیگارت امانم را گرفت
 
تف به روح آنکه در این شهر تنهایت گذاشت
گریه های ممتدت روح و روانم را گرفت
 
رفته؟،کم آورده ای؟،سرگشته ای؟، باشد ولی
رحم کن،دیوانه بازی هات ،نانم را گرفت
 
مردم از دیوانه می ترسند ،از اینجا برو
بی مروت آمد و تنها مکانم را گرفت
 
از در و دیوار خوردم کافه چی بس کن تو هم
موجی از لیچار در آمد، دهانم را گرفت
 
حین رفتن روی دوشم زد و با افسوس گفت
عشق روزی آمد و تاب و توانم را گرفت
 
هر رج دیوار عشقش خون دل خوردم عزیز
تا بنا شد بیت الاحزانی که جانم را گرفت
#محمد_جواد_منوچهری