پیچیده توی شهر عروسی هاجر است
باید گذشت از تو و این حرف آخر است
چیزی که وا نشد ته این ماجرا در است
افتادم از نفس ،هیجانم گرفته شد
دیوانگی بس است!!! مگر قحط دلبر است!؟
یک کوچه منتهی به تو پیدا نشد چرا!؟
تقدیر را بهانه کنی، شرم آور است
فکر وحواس من به تو معطوف و وای من...
"چشمت به چشم من،و دلت جای دیگر است"
افتاده ام چه دیر به فکر دلم خدا
حالم خراب و لحظه ی باران جرجر است
آبستن حقیقت تلخی است شعر من
پیچیده توی شهر،عروسی "هاجر" است...
#محمد_جواد_منوچهری
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۶ ساعت 19:53 توسط محمد جواد منوچهری گیدا
|
اگرچه زندگی بی درد و غم معنا نمی گیرد